«بگ بگ بگ بگ...بگ بگ بگ بگ» این اصواتِ فعلا نامفهوم، سالهای سال موسیقی تیتراژ برنامة کودک و نوجوان شبکة اول سیما بود.
پسر بچهای که ظاهرا اعصاب نداشت، دستها در پسِ پشت گره کرده مدام عرض صفحه را طی میکرد.
بعد یکهو يك پرنده سروكلهاش پيدا ميشد و بعد از يكي دو بار چرخ زدن گوشة پرده را میکشید تا عنوان «برنامه کودک و نوجوان» را به ما نشان دهد و پسرك خودش هم از سر ذوق به هوا بپرد و پاهایش را با زاویهای بیش از نیم صفحه(!) باز کند.
البته باز معرفت کانال یکیها که لااقل همین تیتراژ را ساخته بودند. کانال دو که موسیقی سریال «سلطان و شبان» را برداشته بود و گذاشته بود روی چند تا عکس از کودکان و نوجوانان ایرانزمین و به عنوان تیتراژ بهمان نشان میداد.
گاهی اوقات شبکه 2 بعضی از کارتون های اون زمان خصوصا بچه های مدرسه آلپ رو نشون میده . با شنیدن آهنگش ، با دیدن اون پسر تپله که همیشه کت و شلوار قهوه ای می پوشید و موهای کمی داشت و خیلی بچه ی خوبی بود ، اون پسره که یک برادر کوچیک داشت ، مادرش و .... میرم به 15 ، 16 سال پیش . بوی اون میوه ها میاد توی مشامم . یاد اون عصرهای پاییز می افتم که هوا زود تاریک می شد و خیلی دلم می گرفت . زمستون ها می چسبیدم به بخاری های نفتی و یک پتوی بزرگ هم می انداختم روم . وقتی از این حس میام بیرون و با اشتیاق کارتون محبوب دوران کودکی ام رو می بینم با اشتیاق بچه ها رو دعوت به دیدن می کنم اما می بینم که اصلا این برنامه ها رو تحویل نمیگرند . تازه می فهمم که ای بابا ما کجا و ، نهایت خواسته ی اون روزهامون کجا و بچه های امروز کجا ؟
دارم تمام برنامه ها رو مرور می کنم .
خونه ی مادربزرگه !
آخ که چقدر مخمل رو دوست داشتم !! در عوض صدای آقا خروسه رو اصلا دوست نداشتم همینطور خانم مرغه . هیچ وقت هاپو کمار رو فراموش نمی کنم . خیلی با نمک بود . ( خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره )

خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره
خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره
خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
در بازه خونه ی ما
همیشه سبزه زاره
دشتاش پز از بوی گل
اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه , شادی میاد میمونه
خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
بلفی و لیلی پیت هم خیلی زیبا بود ، داستان های زیبایی داشت البته خیلی زیاد ازشون یادم نیست اما یادمه که بچه های ماجرا جویی بودن و اهل شیطنت !

بنر که دیگه محشر بود ! واقعا زیبا بود و چه داستان پردازی زیبایی داشت …

پرین !
یادم نیست اسم کارتون هم همین بود یا نه ؟ شاید هم دختر مهربون بود . یادمه که با مامانش که هندی بود در پی رسیدن به ؟؟؟ سفری رو شروع کردند و توی کالسکه شون عکاسی راه انداخته بودند و با مشکلات زیادی مواجه می شدند . 
حنا دختری در مزرعه !
همیشه آهنگش رو دوست داشتم . بعد هم وقتی اون آقاهه می گفت " حنا دختری در مزرعه " قسمت مثلا 26 !

از خاله سارا خوشم میومد . هیج وقت یادم نمیره که روی اون پارچه ها گلدوزی می کردند . همیشه یه چیزی مثل بشقاب در دستشون بود . پا کوتاه رو هم هنوز یادمه .
هادی و هدی !
هادی و هدی و مامان و بابا و مادربزرگ با هم زندگی می کردند . قیافه هادی یادمه که همیشه یک پلیور راه راه قرمز رنگ تنش بود و موهاش که همیشه چتری هاش توی صورتش بود . هدی هم همیشه روسری داشت . همیشه تو نخ راه رفتنشون بودم . آخه خیلی غیر طبیعی بود ! همیشه بک گراند داستان سیاه بود !!!!
" عروسک های قصه ایم نون و پنیر و پسته ایم "
علی کوچولو !
داستانی که خیلی دوست داشتم اما واقعا کار ساختش ضعیف بود . همه چیز نقاشی بود و صفحه ها فقط تکون می خوردند . تیتراژ علی کوچولو هم از علایق من بود .نقش اولش فقط علی و مادرش بودند !!! یادمه می گفت باباش رفته به جبهه . هیچی از آهنگش یادم نیست فقط همین اندازه .
" علی کوچولو این مرد کوچک این هم باباش رفته به جبهه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
دختری به نام نل !
دختری با موهای بلند ، کلاه بر سر و عروسک یادگاری در دست به همراه مردی ناشناس در جستجوی ؟؟؟؟؟
هاچ زنبور عسل !
هاچ معروف در پی یافتن مادرش ؟!
نیک و نیکو و چهاردست !
دقیق یادم نیست اسم کارتون چی بود ؟ حتی با تلویزیون سیاه و سفید اون روزها . چهاردست رو خیلی دوست داشتم . همیشه می پرید . خانم حلزون ، سوسک ها و ....... نیک خپلو که چقدر با نمک بود و موش عینکی باهوش ، عنکبوت خانم .
چوبین !
موجود خیالی سفید رنگ با اون پادشاه که هیچ وقت صورتش معلوم نبود و با خفاش ها ارتباط داشت . یادمه یکی از قسمت های چوبین رو که دیدم تا ماه ها توی خونه تنها نمی موندم . یادمه چوبین دستبندی به دست داشت ( شایدم ساعت بود ) که خیلی زیبا بود .

یوگی و دوستان !
یک کشتی پرنده با کلی حیوون !
خانواده ی دکتر ارنست !
پدر خانواده دکتر بود و با خانواده همیشه در حال سفر کردن . یک دختر لوس و یک پسر هم داشت .
بقیه برنامه ها هم دور دنیا در هشتاد روز ، شنل قرمزی ، کارتون و فیلم هایدی ، جو ، اسکیپی ، سفرهای گالیور ( من می دانم ! ) بچه های مدرسه آلپ ، اون سگه خال خالی که پاش کوتاه بود و با یک مردی که همیشه پیپ می کشید زندگی میکرد ، پت و مت ، رولک و بلک ، پلنگ صورتی ، پنگوئن ها ، آدم های خمیری ، مورچه خوار ( اسمش ؟!) ، پروفسور بالتازالت ، جیمبو ( چه آهنگی داشت : جیمبو جیمبوو جیمبووو جیبووووو !) و هوشیا و بیدار با بازی علیرضا خمسه و .......... برنامه هایی هستند که منو یاد گذشته انداختند .

به ياد خانم كوچولو، خرس مهربان و شيپورچي
همه آن مشقهاي ننوشته
بچه كه بوديم، خيلي چيزها برايمان مهم نبود. به خيلي چيزها توجه نميكرديم و فقط لذتش را ميبرديم. سادهترين چيزها ميتوانست تمام زندگيمان شود. تمام دنيايمان. ممكن بود همراه با پسر شجاع با خانم كوچولو قهر كنيم و يا همراه با خرس مهربان، حال شيپورچي را بگيريم. اصلا هم برايمان عجيب نبود كه خودمان را در آن دنياي رنگي با خطوط ساده و نقاشي تصور كنيم.
وقتي آن سورتمة پرنده با اسب بالدار سفيدش و دنبالهاي از ستارههاي درخشان شروع به حركت ميكرد و صورت پسر شجاع و خانم كوچولو كه با هم حرف ميزدند تمام تصوير را پر ميكرد و بعد چرخيدن آنها در دايرههاي نوراني و تصوير وحشتزدة روباه كوچولو ميآمد كه به دكل چوبي قايق چنگ زده بود، ديگر هيچ چيز از دنيا نميخواستيم. يك كاسه پر از پفك نمكي نارنجي و ديدن پسر شجاع كه ميرفت تا گياه كوهي براي درمان خانم كوچولو بياورد، همة دنيايمان ميشد و باز همان قسمتهاي تكراري دوست داشتني.
اصلا هم مهم نبود كه چرا سكنة اين دهكده اينقدر كمتعدادند و چرا آنقدر پدر و مادر مجرد در داستان زياد است. هيچ سؤال نميكرديم كه مادر پسر شجاع كجاست؟ برايمان طبيعي بود كه آن آقاي سگ آبي را كه شبيه خشكبار فروش محلهمان بود، پدر پسر شجاع بناميم؛. پسر شجاع كه شروع ميشد، من هم وارد دنياي رنگي او ميشدم. با همان پيژامه و دمپايي و همان پيراهن آستين كوتاه چهارخانه. الان كه به عكسهاي اين برنامه نگاه ميكنم، ياد مشقهاي ننوشتهام ميافتم و عددنويسي با حروف و غروبهاي قرمز و نارنجي. آن موقعها و پاييزهايي كه اذان وسط برنامه كودك ميافتاد. ياد تير كماني كه پشت گلدان قايم كرده بودم و ياد خانم كوچولو كه دوستش داشتم ....